<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>درکوی محبت مهدی (عج)</title>
		<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>مهربان ترین پدر دنیا</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;???مهربان‌ترین پدر دنیا&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صبح زود،&amp;nbsp; برای ثبت پرونده‌های سهام راهی شرکت شدم همین که وارد اتاقم شدم تلفن شروع کردبه زنگ خوردن.&amp;nbsp; گوشی را برداشتم.&amp;nbsp; رئیس بود. تا صدایش را شنیدم توی دلم گفتم: “خدا بخیر کنه باز چه خوابی دیده؟”&amp;nbsp; بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: “به همکاران اعلام کنید کسانی که مشتاق به سفر زیارت عتبات‌ عالیات هستند؛ با این مدارک به دفتر مراجعه کنند.”.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;ازخوشحالی نمی‌دانستم چیکار کنم! گریه کنم یا بخندم؟ بعد از انجام کارهای اولیه و گرفتن مدارک لازم، به همراه پدر و برادر و خواهر زاده‌هایم راهی سفر کربلا شدیم. با تمام سختی‌های فراوان مسیر؛ بالاخره ساعت پنج صبح به کربلا رسیدیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همه جا تاریک بود. از یک مسیری به بعد باید پیاده می‌رفتیم. از بس خسته بودم حال و حوصله نگاه کردن به اطراف را نداشتم. فقط می‌خواستم زودتر به هتل برسم. از کوچه‌های تاریک و خاکی زیادی عبور کردیم.&amp;nbsp; همین‌طور که سلانه سلانه می‌رفتیم ناگهان به جای پر از نور و روشنایی رسیدیم. برای لحظه‌ای سرم را بالا گرفتم تا دلیل این همه نور را بفهمم. فقط این جمله را دیدم:” الســـــــــــــلام علیکــــــــ یا ســـــاقی عطاشی کــــــربلا”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باورم نمی‌شد. درست در مقابلم حرم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام قرار داشت. اشک امانم را برید. پاهایم سست شدند و بر روی زمین نشستم.&amp;nbsp; پدرم با ترس به سمتم آمد و با لهجه شیرین‌ش گفت: “روله چه بی؟ باباگیان، عزیز بابا.”&amp;nbsp; به چهره مضطرب و محاسن سفید پدر نگاه کردم. او اولین سفرش بود و سواد نداشت. نمی‌دانست الان در قطعه‌ای از بهشت قرار دارد.&amp;nbsp; به صورت زیبای پدرم دست کشیدم و گفتم:” پدر جان نگران نباشید. این گریه شوق دیدن حرم حضرت عباس علیه السلام است.” بعد به حرم ارباب اشاره کردم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;پدرم مانند من بر زمین نشست و با صدای بلند گفت: “جانم عباس” و شروع کرد با همان حال و هوای خودش با حضرت حرف زدن و گریه کردن. با دیدن این همه عشق تمام خستگی‌هایم و سختی سفر یادم رفت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از مدتی همگی به سمت هتل راهی شدیم. چند روزی در کربلا ماندیم و بعد به سمت مسجد کوفه و مسجد سهله به راه افتادیم. برای پدرم، به جای آوردن اعمال مسجد سهله سخت بود. به همین خاطر نزدیک درب ورودی جایی را مشخص کردیم که منتظر آمدنمان بماند. بعد از انجام اعمال مسجد سهله همگی آماده حرکت به سمت نجف شدیم؛ ولی از پدرم خبری نبود. او گم شده بود!&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;انگار تمام دنیا برایم تیره و تار شد. همه جا را گشتند. خبری از پدرم نبود. همه کلافه و حیران شده بودند. دیگر نمی‌دانستند چه کاری باید انجام بدهند. نهایتا مسئول کاروان تصمیم گرفت ما به سمت نجف برویم؛ و خودش و برادرم بمانند و به جستجو ادامه بدهند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;ماشین با آه و ناله و گریه من به سمت نجف حرکت کرد. حال همه خوب نبود و همگی نگران پدرم بودند. به نجف رسیدیم و با حال پریشان به سمت حرم حرکت کردم.&amp;nbsp; به باب قبله‌ی حرم بزرگترین مرد و بهترین پدر دنیا رسیدیم. همه‌ی کاروان برای انجام زیارت وارد حرم شدند، الا من. یکی از خانم‌های کاروان به سمتم آمد و گفت: “دخترم چرا نمیای بریم؟” گفتم: “من تا زمانی که پدرم نیاد زیارت نمیرم.” و بعد با حالی بسیار پریشان به سمت باب القبله نشستم. با گریه و صدای بلند فریاد زدم یا علی!(علیه السلام) این رسم مهمانداری نیست. پدر من پیر هست و مشتاق دیدار شما. اگر تا نیم ساعت دیگه در همین جایی که نشسته‌ام بیاد؛ به داخل حرم میام و گرنه با همین دل شکسته بدون زیارت برمی‌گردم.”&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در حال گلایه کردن از مولا بودم. موج اشک از چشمانم سرازیر بود. در لحظه‌ای پدر را دیدم که دستش در دستان مردی عرب بود و او را به سمت باب القبله می‌آورد. دقیقا جایی که من نشسته بودم. فکر کردم خیالاتی شدم. اشک‌هایم را پاک کردم و بار دیگر نگاه کردم. آری پدرم بود. دویدم سمتش، به آغوش کشیدمش اصلا باورم نمی‌شد.&amp;nbsp; گفتم:&quot;کجا بودی بابا؟ من که مردم و زنده شدم.” گفت: “عزیز دلم خیلی تشنه‌ام” از آب سردکن نزدیک حرم برایش آب آوردم تا عطش تشنه بودنش را رفع کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در حالی که پدرم آب را می‌خورد، چندین بار سجده شکر به جا آوردم و از مولا تشکر کردم. پدر نفسی تازه کرد. و درمورد گم‌شدنش گفت. _فکر کردم من از کاروان جا مانده‌ام. به همین خاطر خودم سوار ماشین‌ عراقی شدم. به راننده گفتم مرا ببر به کربلا و کارت هتل را به او نشان دادم. ولی او مرا به اینجا آورد.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;یاد مرد عربی که او را همراهی کرده بود افتادم. پرسیدم آن مرد کی بود؟ گفت: “بابا جان نمی‌دانم فقط دست مرا گرفت و به اینجا آورد.” چند بار مرا در آغوش کشید و خدا را شکر کرد. و با لهجه کردی زیبای‌ش گفت: “روله هایم کو” به حرم حضرت نگاه کردم و گفتم؛ کنار مهربان‌ترین پدر دنیا علی ابن ابیطالب علیه السلام.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/مهربان-ترین-پدر&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?? @kazive ??&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/مهربان-ترین-پدر-دنیا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/مهربان-ترین-پدر-دنیا</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;???علی آقا پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قسمت ششم&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پلک‌هایم سنگین شده بود. به شدت خوابم می‌آمد. نمی دانم چقدر طول کشید به خواب رفتم. با ایستادن ماشین با ترس و استرس از خواب پریدم. راننده لبخندی زد و گفت:&quot; ساعت خواب اخوی! الوعده‌ وفا؛ اینم شهر شما.&quot; وقتی از ماشین پیاده شدم هنوز باورم نمی‌شد تا اینکه نسیم دلنواز و نخل‌های سرسبز، صورت و چشم‌هایم را نوازش کردند. با خیالی راحت یک نفس عمیق کشیدم. انگار که صد سال از آنجا دور بوده‌ام.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از اینکه مطمئن شدم رسیده‌ام به خانه؛ رو کردم به راننده و گفتم:&quot; امروز مهمان علی هستی رفیق.&quot; لحظه شماری می کردم برای دیدن دایه فاطمه و دوستانم مخصوصا امیر. وقتی به نزدیک در خانه رسیدم با احتیاط بیشتری جلو رفتم و چند دقیقه‌ای منتظر ماندم. خبری نبود. درِ حیاط، نیمه باز بود. با یا الله وارد شدم. صدای دایه فاطمه آمد:&quot; بفرما روله.&quot; طفلک صدای مرا نشناخت. وقتی چشمانش به من افتاد هرچی دست‌ش بود رها کرد و محکم مرا به آغوش کشید.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باچشمانی اشک‌بار و با لهجه کردی زیبای‌ش گفت: &quot;درد و دایه گیان دایه چو دایه&quot; (یعنی دردت به جون مادر، جان مادر، چشمان مادر)&amp;nbsp; دایه فاطمه با روی گشاده به استقبال مهمانم رفت. او را به سمت اتاق مهمان تعارف کرد. بعد گفت:&quot; علی جان! می‌دانستم امروز برمی گردی. روله علی، آبگوشت واست درست کردم.&quot; طفلک فکر میکرد آزاد شدم و دیگر ساواک کاری به من ندارد. بعد از پذیرایی از راننده او راهی کردم.&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد به سراغ امیر رفتم. می دانستم امیر در نبود من در به در به دنبال راهی هست&amp;nbsp; که بفهمد چه بلایی سر من آمده‌. سر و صورتم را با شالی پوشاندم. رفتم سمت ژاندارمری محل. حدسم درست بود امیر آنجا بود و به هر ماموری که داخل یا خارج میشد التماس می‌کرد که خبری از من بگیرد. دلم به حالش سوخت ولی از داشتن دوستی مانند امیر بر خودم بالیدم. به سمتش حرکت کردم. از پشت به او نزدیک شدم و آهسته بر شانه‌اش زدم. برگشت با یک حالت غیضی گفت:&quot; فرمایش؟&quot; من هم صدایم را تغییر دادم و گفتم: &quot;داداش من میدونم گمشده شما کجاست؟&quot; امیر با خوشحالی گفت:&quot; جان من راست میگی؟ تو را به خدا بگو.&quot; با اشاره به او گفتم دنبالم بیا و به سمت کوچه‌ای خلوت رفتم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گفتم: &quot;چقدر پول میدی تا گمشده خودت را ببینی؟&quot; گفت: &quot;پول چیه؟ جانم را هم می‌دهم.&quot; بعد شال را از سرم کشیدم. فریاد زد علی! و خودش را در آغوش‌م انداخت.&amp;nbsp; با بغض گفت:&quot; ترسیدم دیگه نبینم‌ت. خوش‌آمدی داداش. باید به همه خبر بدم پلنگ به بیشه برگشته.&quot; به امیر گفتم: &quot;شلوغش نکن. دیگه پلنگ این بیشه مرده‌ و من فقط علی هستم همین.&quot;امیر با تعجب و حیرت زده گفت: &quot;چیزی شده؟&quot; همه اتفاقات و عشق و ارادت به سید روح الله و غفلت دوری از راه صراط را برایش مفصل توضیح دادم. اول‌ش سکوت کرده‌بود. بعد یک نگاه عمیق به من کرد و گفت: &quot;من نوکر علی آقا هستم. هر جا امر کنی در کنارتم.&quot; بعد به امیر گفتم همه رفقا را امشب خانه خودت جمع کن امشب شب صیقل خوردن‌است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شب طبق قرار همه جمع شدند منزل امیر. هیچ‌کس از آمدن من خبر نداشت. با دیدن من همه خوشحال شدند. بعد از احوال پرسی با رفقا به قول امروزی‌ها رفتم بالای منبر. شروع کردم از مرام و معرفتم و سال‌ها رفاقتم با آنها و ضرر نکردن در این همراهی با من، حرف زدم. همه با ایولا گفتن حرف‌هایم را تایید می‌کردند. خلاصه از پیر و مرادم گفتم. اتمام حجت کردم با همه رفقا و گفتم: &quot;مِن بعد راه علی، زندگی علی، مرام و مسلک علی، فقط سید‌روح‌‌الله. راه رسیدن به معشوق پر ازخطر و دردسر و زندان و شکنجه است. این راه و این شما بسم الله. &quot; بعد ایستادم و دستم را بالا بردم و با صدای بلند گفتم: &quot;جوانمردها یا علی!&quot; عرش و فلک با یا علی گفتن دوستانم به لرزه افتاد.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;آن شب، شب عهد بستن من و دوستانم با سید بود. عهد کردیم تا پای جان در کنار سید روح الله به مبارزه با ظلم و طاغوت بپردازیم. هرگز آن شب را فراموش نمی‌کنم. بعد از آن به بچه‌ها سپردم آمار سرهنگ اشرف را دربیاورند. باید درس فراموش نشدنی به او میدادم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادامه دارد...&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍ به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ?&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-5&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;? @kazive ?&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-11&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-11</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;??? علی آقا پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قسمت پنجم&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;علی پلنگ سکوت کرد. به احترام‌ش من هم سکوت کردم؛ چند دقیقه که گذشت با بغض و صدای لرزان گفت؛ دخترم آن روز علی پلنگ مُرد و همین علی که می بینی متولد شد.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;به چشمان میشی رنگ و مژه‌های بور پر از اشک علی آقا نگاه کردم. چقدر این چشم‌ها حرف داشت برای گفتن. آهی کشید و جرعه‌ای آب نوشید و ادامه داد: آن روز کربلایی حسن تمام معیارهای مرد بودن مرا بهم زد. تازه فهمیدم چه بیهوده ادعای مردانگی داشتم. نمی‌دانم چقدر گذشت که به خودم بیایم. نفس کشیدن در اتاق برایم سخت شده بود. خودم را به حیاط رساندم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صدای اذان مغرب همه جا را فرا گرفته بود. کربلایی کنار حوض آب در حال وضو گرفتن بود. با دیدن من لبخندی زد و گفت: “بسم الله علی! وقت‌ نمازه.” من هم با مِنّ و مِن کردن گفتم: “کربلایی آخه!&quot;&amp;nbsp; نگذاشت حرفم تمام شود. گفت :&quot;یا علی، علی‌آقا.”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از نماز به کربلایی گفتم من باید هر طوری شده، از اینجا بروم. دیگر تحمل یک لحظه ماندن در اینجا را ندارم. کربلایی حسن با تعجب به من نگاه کرد و گفت:” علی با این همه مامور چطوری می خواهی از اینجا بروی؟” گفتم :&quot;فقط از این محله خارج بشم. بقیه راه را خودم یه کاری می‌کنم.” کربلایی دستی به محاسن‌ش کشید، و بی هیچ حرفی بلند شد و‌ رفت. بعد از نیم ساعتی با یک پسر جوان برگشت. رو کرد به من و گفت: “علی آقا! فقط با کمک این آقا مهدی می توانی امشب از اینجا بروی.”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با ذوق تمام کربلایی را به آغوش&amp;nbsp; کشیدم. نمی دانستم چگونه می توانم محبت‌ش را جبران کنم. پسر رو به من کرد و گفت؛ نیمه امشب منتظرتم و بعد با دست به پشت‌بام اشاره کرد و رفت.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کربلایی بر روی شانه‌ام زد و گفت: “الله کریمه علی جان، نگران نباش.” دست خودم نبود. استرس عجیبی داشتم انگار ثانیه‌ها و لحظات به کندی پیش می رفت. بعد از خوردن شام مختصری که زحمت‌ش با کربلایی بود، دوباره از سید برایم گفت. از کربلایی پرسیدم عکسی از سید دارد؟ با دست بر روی قلب‌ش زد، و گفت سید اینجاست. فهمیدم که عکسی از سید ندارد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شب به نیمه رسید و وقت رفتن شد بعد از خداحافظی از کربلایی حسن او درِ گوشم، و جعلنا را زمزمه کرد. هنوز هم می توانم آن صدا را بشنوم. و بعد با آن پسر جوان راهی شدم. بماند که چه کشیدم تا توانستم از آن شهر خارج شوم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;بعد از کلی راه رفتن از پشت بام‌های مختلف و کوچه و‌ پس‌کوچه‌های تاریک به خارج از شهر رسیدیم. سرما بیداد می‌کرد. صدای زوزه گرگ‌ها سکوت شب را شکسته بود. صدای خورد شدن یخ و برف‌ها را در زیر پایم می شنیدم. دست‌هایم یخ زده بود. ترس و استرس و سرما همه جا را فرا گرفته بود. بعد از یک ساعتی پیاده‌روی به یک جاده فرعی رسیدیم. در آنجا ماشینی منتظر ما بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آقا مهدی جلوتر رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و مرا به سمت ماشین برد. بعد از سفارشات لازم به راننده، از من خداحافظی کرد و رفت. با حرکت ماشین&amp;nbsp; از آن تبعیدگاه دور و دورتر شدم. من علی پلنگ را در آن شهر خاک کردم، و با علی تازه، مشتاق به دیدار سید به سمت دیار خودم راهی شدم. آنقدر دور شدم که دیگر حتی نور خانه های آنجا را نمی‌دیدم. فقط تاریکی مطلق جاده و صدای موتور ماشین بود که سکوت پیچ و خم جاده را می شکست. امادر ذهنم فریاد می‌زدم سرهنگ اشرف منتظرم باش….&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;ادامه دارد&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلوع_نور #طلوع_انقلاب #صبح_انقلاب #خط_انقلاب #روایت_نور #روایت_نور #تمدن_نوین_اسلامی #گام_دوم_انقلاب #انقلاب_اسلامی #انقلاب57 #خاطره_نگاری&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍ به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-4&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?? @kazive ??&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-10&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-10</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;??? علی آقا&amp;nbsp; پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قسمت چهارم&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از گذشت چند ساعت به شهر تویسرکان رسیدیم. با باز شدن در ماشین اولین چیزی که به من خوش آمد گفت؛ سوز سرمای زمستان تویسرکان بود که مثل ضربه شلاق به صورتم خورد. بعد از معرفی من به ماموران نظامی در محل معینی که خودشان مشخص کرده بودند اسکان و به قول معروف اقامت اجباری دادند.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;توی ذهنم به خودم گفتم اگر من علی پلنگ‌م یک روز هم در اینجا نخواهم ماند. مامورها بعد از کلی خط و نشان وسایلم را تحویل دادند. و من ماندم و غربت و تنهایی و دلتنگی برای دایه فاطمه مادر عزیزم که از حال و روز تنها پسرش بی خبر بود.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در حال و هوای خودم بودم که پیرمردی وارد شد با یک سینی چای، سلام کردم. و با لبخند تلخی گفت: خوش آمدی پسرجان، و چای را جلویم گذاشت. بعد از حال و احوال کردن؛ گفت :&quot;پسرم چیکار کردی که این از خدا بی خبرها تو را به اینجا تبعید کردند؟” خندیدم گفتم: “جرمم دفاع از نوامیس شهرمه. ولی اینا به جرم حمایت از سید روح الله خمینی مرا تبعید کردند.” پیرمرد دستش را به نشانه سکوت بر روی لب‌های خود گذاشت. گفتم: “عمو این سید کیه؟” پیرمرد نگاه پر از معنایی به من کرد وگفت:” اسمت چیه؟” گفتم: “علی، علی پلنگ&quot;؛ لبخندی بر لب‌هایش نشست و گفت؛ “علی! شب دراز است و قلندر بیدار، علی منم کربلایی حسن‌م و مثل تو جرمم عشق به سید است.” من هم خندیدم و گفتم:&quot;کربلایی من که عاشق نیستم حتی نمی دونم سید کیه؟” و باز کربلایی لبخندی زد و گفت:” عاشق‌ش خواهی‌ شد.”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تمام وجودم تشنه فهمیدن در مورد سید بود. لحظه شماری‌هایم برای شناختن روح الله زیاد و زیاد می‌شد. عشق به روح الله در چشمان کربلایی برق می‌زد. چند بار با خودش گفت: “جانم سید، جانم سید” بعد به چشمان من خیره شد و شروع کرد از سید روح الله پسر سید مصطفی گفتن؛ از زهدش، از ساده زیستی، از حسن خلق، از دقت و نظمش، از احترام به مظلوم، از زیر بار نرفتن ظلم و استکبار، از دفاع از حق مستضعفین و….&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;شهد و شیرینی حرف‌های کربلایی ذره، ذره در تمام وجودم مانند خون تازه‌ای جاری می‌گشت.هر چه کربلایی به پایان حرف‌هایش نزدیک میشد، وجودم تمام شدن علی پلنگ را حس میکرد. کربلایی دیگر حرفی برای گفتن نداشت نمی دانم چند ساعت گذشته بود. من در سکوت خود فرو رفته بودم. با یا علی گفتن کربلایی به خودم آمدم؛ گفتم کجا؟ در جوابم لبخند زد و رفت.&amp;nbsp; من ماندم و عشق جانسوز به معشوق ندیده، دیگر تحمل ماندن در آنجا را نداشتم…..&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلوع_نور #طلوع_انقلاب #صبح_انقلاب #خط_انقلاب #روایت_نور #روایت_نور #تمدن_نوین_اسلامی #گام_دوم_انقلاب #انقلاب_اسلامی #انقلاب57 #خاطره_نگاری&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍ به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-3&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?? @kazive ??&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-9&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-9</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ </title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;???علی آقا پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قسمت سوم&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چشمانم را باز کردم اتاق، نیمه تاریک بود بوی نم، اتاق آزارم میداد؛ سعی میکردم چشمانم را به نور کم اتاق عادت بدهم. و بفهمم کجا هستم. صدای کشیدن چیزی بر روی دیوار سکوت مرموز اتاق را شکست.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;و صدای آشنایی گفت:خب، خب، خب علی پلنگ بالاخره بهم رسیدیم. گیج شده بودم. و باز آن خنده‌های دیوانه وار و ناگهان کشیدن کبریت و دیدن شعله و روشن شدن سیگار و چهره آشنا و لبخند تمسخر آمیز ؛ مامور ساواک و با یک غرور دود سیگار را به صورت من دمید و گفت: “علی” شناختی؛ بعد سرش را بالا گرفت و گفت: “من اشرف‌م” سرهنگ اشرف.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تازه فهمیدم چه خبره خودم را جمع و جور کردم و محکم نشان دادم. سرم را بالا گرفتم وگفتم: علی هرگز قیافه خائن به ناموس مردم را فراموش نمی‌کند.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;هنوز حرفم تمام نشده بود، که درد خوردن مشت بر روی بینی‌م و سوزش و گرمای خون را بر صورتم حس کردم. خندیدم و به صورتش تف انداختم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صورتش را پاک کرد و در موهایم چنگ انداخت. باغضب فریاد زد مردک غربتی در این حین یکی از مامور‌های ساواک در گوشش چیزهای نجوا کرد. و او با عصبانیت فریاد زد بنویس به جرم انقلابی بودن به جرم پخش کردن اعلامیه‌های سید روح الله.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;می‌دانستم چیزی برعلیه من ندارند. ولی اسم روح الله برایم آشنا نبود؛ این باب آشنایی من با حضرت امام بود! درد ضربات مشت و لگد مرا به خود آورد بعد از کلی کتک خوردن مرا رها کرد و باز به همان مامور دستور داد این علی از فردا تبعید به تویسرکان و یکسال اقامت اجباری حق برگشت راندارد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دیگر چیزی نفهمیدم بیهوش شدم بعد از چند ساعت به هوش آمدم احساس میکردم استخوان‌هایم خورد شده درد امانم را بریده بود و با هر مکافاتی ساعت‌های کشنده را به صبح رساندم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صبح زود مرا با چشمان بسته سوار ماشین و به سمت تویسرکان حرکت کردند. ذهنم درگیر اسم سید روح الله شده بود این سید دلیر کیه؟&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادامه دارد......&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلوع_نور #طلوع_انقلاب #صبح_انقلاب #خط_انقلاب #روایت_نور #روایت_نور #تمدن_نوین_اسلامی #گام_دوم_انقلاب #انقلاب_اسلامی #انقلاب57 #خاطره_نگاری&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگn&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگn</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;???علی آقا پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;​قسمت دوم&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;امیر همچنان خواهش می‌کرد بحث را ادامه ندهم. مامور ساواکی بلند شد. با یک دست یقه مرا گرفت و با غضب به چشمانم نگاه کرد و گفت: &quot;میدونی من کی هستم؟&quot; من هم محکم دست نجس‌ش را کنار زدم و گفتم:&quot; هر کی هستی باش. تو این دیار کسی اجازه ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم را نداره.&quot; جلو‌تر آمد و گفت: &quot;فاتحه‌ی خودت رو خوندی.&quot; با صدای بلندی گفتم:&quot; هر کاری دوست داری انجام بده، الانم گمشو از این‌جا.&quot;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp; امیر مرا با خواهش و تمنا از سینما بیرون آورد. لرزیدن دستان امیر را حس می‌کردم. رنگ به چهره نداشت. مدام می‌گفت: &quot;علی بیچاره&amp;nbsp; شدیم. آخه چرا دخالت کردی؟&quot; و بعد شروع کرد تند و تند حرف زدن از شکنجه کردن ساواک و سر به نیست و تبعید شدن. بالاخره از حرفهاش کلافه شدم. او را به حال خودش رها کردم و رفتم.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;چند روزی از این ماجرا می‌گذشت.یک روز که با بچه‌های محل تو قهوه‌خانه مشغول چای خوردن بودم؛ یکهو امیر دو دستی کوبید روی سرش و با صدای بلند گفت: &quot;یا خدا! علی بیچاره شدیم ساواکی‌ها! &quot;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کلی مامور ساواک ریخته بود تو قهوه‌خانه. یکی‌شان گفت: &quot;علی پلنگ کیه؟&quot;&amp;nbsp; بلند شدم&amp;nbsp; بگویم منم، که همه‌ی بچه‌ها به هواخواهی من یکی یکی بلند شدند و گفتند من علی‌ام. و مدام اشاره می‌کردند علی فرار کن. از بین همه دوستانم رد شدم و گفتم:&quot; علی منم.&quot;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دستهایم را دستبند زدند و چشم‌هایم را چشم‌بند. با همان وضع سوار ماشین‌م کردند. فقط صدای امیر را می‌شنیدم:&quot; علی! علی! نامردا کجا می‌برینش؟&quot;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ماشین که روشن شد صدای امیر کم و کم‌تر میشد. تا اینکه دیگه صدای‌ش را نمی‌شنیدم. به مقرشان که رسیدیم، مرا کشان کشان به سمتی می بردند. فقط صدای باز شدن در‌ها را می‌شنیدم. آخرین در که باز شد به شدت مرا به سمت داخل هل دادند. سرم به دیواری برخورد کرد. بعد دستی را حس کردم که مرا بلند کرد و روی صندلی نشاند.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از اینکه در آن شرایط قرار داشتم کلافه شده بودم. صدای نفس‌های کسی را که به گوشم نزدیک میشد؛ حس می‌کردم. به آرامی گفت: &quot;پس علی پلنگ تو هستی؟&quot;&amp;nbsp; با صدای بلند گفتم:&quot; آره منم لعنتی‌ها چیکار کردم؟&quot; همان صدا خنده ترسناکی سر داد و چشم‌بند را باز کرد و گفت:&quot; خوش‌آمدی علی پلنگ.&quot;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادامه دارد...&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلوع_نور #طلوع_انقلاب #صبح_انقلاب #خط_انقلاب #روایت_نور #روایت_نور #تمدن_نوین_اسلامی #گام_دوم_انقلاب #انقلاب_اسلامی #انقلاب57 #خاطره_نگاری&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-1&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?? @kazive ??&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-8&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-8</link>
							</item>
				<item>
			<title>علی آقا پلنگ</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;??? علی آقا پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?قسمت اول&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پیرمرد صورت نورانی داشت با چشمان میشی رنگ و پر از حیا. سرش پایین بود و با صدای پر از مهر از خاطرات گم‌شده در تاریخ روزگار زندگی‌ش با حسرت! سخن می‌گفت. از “امام” برایم حرف می‌زد با شور و مدام تکرار می‌کرد “حضرت امام“،&amp;nbsp; رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) را خیلی زیاد دوست داشت.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پرسیدم چرا اینقدر امام را دوست داری؟ در جواب دستان پیر سالخورده‌اش را در‌هم گره زد. با صدای بلندی آهی! کشید و گفت:” ای جوانی!”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد ادامه داد:&quot;دخترم تمام زندگیم رو مدیون حضرت آقا هستم. زمانی که جوان بودم، مدام به فکر خوردن مشروب و سیگار کشیدن و تفریح و خوشگذرانی&amp;nbsp; بودم. اما احترام به خانم‌ها برایم مهم بود و این امر یک اصل بزرگ در کل زندگی‌م بود و اجازه نمی دادم کسی به زن‌ها نگاه چپ بکند. خیلی پر از شر و شور بودم همه مرا به علی پلنگ می‌شناختند. در آن زمان آدم شر و خطرناکی بودم. کسی جرات نگاه کردن به من را نداشت از بس که همه از من می‌ترسیدند.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یک روز با یکی از دوستانم برای دیدن فیلم به سینما رفته بودم. در ردیف جلوی ما یک مامور ساواک نشسته بود. و دختری خانمی در صندلی جلوتر بود. و مامور درحالی که مست بود، دخترخانم را اذیت می‌کرد. به غیرتم برخورد. بلند شدم با صدای بلند گفتم مردک بی‌غیرت! اینجا در این شهر کسی اجازه نداره نگاه بدی به خانم‌ها بیندازه، چه برسد به اینکه ایجاد مزاحمت بکنه.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;دوستم امیر دستم را گرفته بود و مدام می‌گفت:” علی نکن! این مامور ساواکه نکن علی تمام‌ش کن.”&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ادامه دارد….&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#طلوع_نور #طلوع_انقلاب #صبح_انقلاب #خط_انقلاب #روایت_نور #روایت_نور #تمدن_نوین_اسلامی #گام_دوم_انقلاب #انقلاب_اسلامی #انقلاب57&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍ به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?? @kazive ??&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-7&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/علی-آقا-پلنگ-7</link>
							</item>
				<item>
			<title>الم تر ان الله یسجد</title>
						<description>​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;???الم تر ان الله یسجد&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همیشه گرگ و میش صبحگاهی هیاهویی‌ست در باغچه ما.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp; خیلی دوست داشتم قبل از بیدار‌ شدنِ اهالی باغچه، آنها رانگاه کنم. دلم میخواست ببینم این همه شوق وعشق به معبود چگونه شروع می‌شود؟&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;چشمانم را بستم و یواشکی پنجره را باز کردم. خنکی نسیم به صورتم خورد.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در اولین قدم این نسیم بود که غافلگیرم کرد. چشمانم را باز کردم،وااااای!!! نسیم، خرامان خرامان؛ زمزمه‌کنان؛ بر پیچ و خم درختان دامن بدست آرام آرام می پرید. برگ‌ها را نوازش می‌کرد. شبنم‌ها را می‌غلطاند به سوی چشمهای در خواب فرو رفته پرندگان. انگار با شیطنت و لطافت‌ش گلها، چکاوک‌ها و همه اهل باغچه را بیدار می‌کرد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد چادر آسمان را به سر کشید. چادری به رنگ آبی روشن. روشن و پر از ستاره های چشمک زن. می‌شد دست برد و ستاره های نقره‌ای را چید و آبی آسمانی‌ چادرش را نوازش کرد.&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نسیم و زمزمه‌ی ملکوتی &quot;سبح لله&quot; گفتنش مرا غرق کرده بود. و انگار فرشته‌ای فرود آمده بود و در گوش اهل زمین نجوا می کرد؛ ای اهل زمین بشتابید به سوی خدا...&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آنگاه من مانده بودم و نسیم و همه اهالی باغچه و زمزمه سبح لله....&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پ.ن: (أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الأَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ والدَّوَابُّ وَكَثِير مِنَ النَّاسِ...&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مگر نمي بيني كه، آن چه در آسمان ها و زمين است و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها و درخت و چهارپايان و بسياري از مردم خدا را سجده مي كنند...حج/آیه ۱۸).&amp;nbsp;&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;✍ به قلم: #ف_معینی‌فر&amp;nbsp; ??&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما:&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/الم-تر-ان-الله-یسجد&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;

&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;?@kazive ?&lt;/span&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://3379849030.kowsarblog.ir/الم-تر-ان-الله-یسجد-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://3379849030.kowsarblog.ir/الم-تر-ان-الله-یسجد-1</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
